تبليغاتX
چپ دست ها
ديوار دست چپ من


 

چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم.
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم.
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم.
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم .
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم .
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم.
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
چي مي شد اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت   توسط چپ دست | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت   توسط چپ دست | 
نان را از من بگیر اگر می خواهی , هوا را از من بگیر , اما خنده ات را نه 
.گل سرخ را از من بگیر , سوسنی را که می کاری , آبی را که به ناگاه در شادی تو سرریز می کند , موجی ناگهانی از نقره را که در تو می زاید

ازپس نبردی سخت باز میگردم با چشمانی خسته که دنیا را دیده است بی هیچ دگرگونی , اما خنده ات که رها می شود وپروازکنان در آسمان مرا می
جوید تمامی درهای زندگی را به رویم می گشاید

عشق من , خنده تو در تاریکترین لحظه ها می شکفد و اگر دیدی به ناگاه خون من بر سنگفرش خیابان جاریست , بخند , زیرا خنده تو برای دستان من
شمشیریست آخته

, خنده تو , در پاییز در کناره دریاموج کف آلودش را باید برفرازد , و در بهاران , عشق من,خنده ات را می خواهم چون گلی که در انتظارش بودم

گل آبی , گل سرخ کشورم که مرا می خواند. بخند بر شب , بر روز , بر ماه , بخند بر پیچاپیچ خیابانهای جزیره , بر این پسر بچه کمرو که دوستت دارد , اما آنکاه که چشم می گشایم و می بندم , آنگاه که پاهایم می روند و بازمی گردند

نان را , هوا را , روشنی را , بهار را

                                            ازمن بگیر

                                            اما خنده ات را هرگز

                                                 .تا چشم از دنیا نبندم

                                                      ((پابلو نرودا))
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت   توسط چپ دست | 
فنجون قهوه

البوم عکس ها

چمدانهای نیمه باز

عکس های توی قاب

بلیط پرواز 

مداد

دفتر

بغض چشم 

و.......

لحظه های نزدیک خدا حافظی

هستی و نیستی

به کدام نگاه تو ازتو  خداحافظی کنم

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت   توسط چپ دست | 
نمی دانم چرا این روزها

هر چه فکر می کنم

تو را به خاطر نمی آورم

چی اتفاقی افتاده ؟؟؟

شاید فراموشت کرده ام

           ولی خود از آن بی خبرم

کاش نمی دانستم

گاهی نباید فراموش کرد و گاهی باید ....

ولی احساس می کنم ما گاهی به عمد در حال فراموش کردن چیزهایی هستیم که روزی برایمان بزرگ بود ....بت بود .... مهم بود...

صداقت خوب است ....مهربانی بهتر

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت   توسط چپ دست |