![]() |
![]() |
|
| ديوار دست چپ من |
|
ميخ در ديوار
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت توسط چپ دست |
|
|
یادش میاد بابا بزرگ ُ خیلی دوست داشت عادتش بود وقتی بابایی را می دید می دویید تو بغلش و براش زبون می ریخت تا بابایی از تو جیبش یه شکلات در می آوورد بعد بابایی صورتش و جلو می آوورد که بوسش کنه ولی اول عینک بابایی رو برمیداشت بعد بوسش می کرد و عینک به چشمای خودش می زد ُ از بالای اون نگاه می کرد و با عصایی که همیشه کنار صندلی بود ادای بابا بزرگ ها رو در می آوورد.... ولی حالا که مدتها ست از اون شیطنت ها میگذره و دیگه نمی خواد که ادا در بیاره ولی .... حالا مجبور که اونهم همیشه توی جیبش شکلات باشه!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت توسط چپ دست |
|
|
چرا سفر می کنی ؟
جایت خوش نیست
چرا سخن نمی گویی ؟ حالت خوش نیست
می خواهم که بگویمت نوک زبانم آن را حس می کنم خیلی ساده است ولی نمی توانم انگار زبانم را با میخ به دیوار سکوت کوبیدن ... به کدامین راه باید جستجو کنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت توسط چپ دست |
|
|
چرا توقف کنم،چرا؟ چرا توقف کنم؟ صدا ، صدا ، تنها صدا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت توسط چپ دست |
|
![]() يک صبحِ زود يک صبحِ قشنگ خواهيم رفت میگويند آنجا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت توسط چپ دست |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
تو و من شدیم = یکی
حالا یه چپ دستی هستیم با یه زندگی جدید :) |
| پیوندهای روزانه |
|
مینیاتورهای ایرانی مجله زنان عکاسی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|