تبليغاتX
چپ دست ها
ديوار دست چپ من

از تو هواپیما

 

 

  فکر می کردم به بن بست خوردم !

 دوست ندارم برگردم  می خوام همین جا بمونم آخه می دونم   وقتی بر میگردم باز دلم براشون تنگ می شه 

تازه وقتی ازت دور می شن می فهمی که نه اون همه دلتنگی راسته

به خودم گفته بودم یه جوری باید نشون بدم که دلم براشون تنگ نشده ...ولی نشد...دله دیگه!!!

آخه می گن پشت سر مسافر نباید گریه کرد ...مگه می شه !!!

هر روزی که می گذشت کمتر نمی شد که بیشتر هم می شد !!!

 بدجوری گرفتار شدم می دونم وقتی صداش می کنم می شنوه ، وقتی نگاش می کنم می بینه و باید تو قاب دلم حکش کنم و با خودم بیارم که هر وقت دلم تنگ شد گوش بدم

 می دونم هرجا برم خدا تنهام نمی ذاره اما انگار این کوچه با بقیه کوچه ها فرق داره !

 ولی آخه چطوری میشه تنها باشم درحالیکه هر وقت دست نیاز بسوی اون دراز کنم اون و پیش  روی خودم می بینم!

 

ولی با تمام سختی هایی که داره ولی حس خوبی دارم چون فعلا اینجا م حالا تا برگردم...

تا مدتی بای بای  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت   توسط چپ دست | 

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن بجز معنی رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن!

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت   توسط چپ دست | 

هميشه براي موفق شدن راههایی بجز سعي و تلاش خودت وجود داره
و وقتي سعيت رو کردي و موفق نشدي....اون وقت نباید نا امید بشی (که شدم البته یکم!) بدون که يک راه برات بسته شده تا بتونی یه راه بزرگتر و بهتر رو پيدا کني
و بدون که تو هم  می تونی
  چقدر راضي بودن لذت بخشه. وقتي که اعتقاد داشته باشي به يه نيروي والا که با مهربوني بدون اندازه اش سعي ميکنه راه قشنگ رو بهت نشون بده.

واااااااااااااااااااااای چقدر دووووووووووست داررررررررررررررررم

اگه این یک رو بهم بدیییییییییییییییییییییییییییییاااااااااااااااااااااااا ....!!!!!!
 

و من اومدم که پیداش کنم .... و پیدات می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت   توسط چپ دست | 

آنک خدا مرا بسان سنگریزه ای درون این دریا شگفت افکند ،

سطح آب را با چرخابهای بیشمار پراکنده ساختم اما آنگاه که به قعر

آب رسیدم سراسر خاموش شدم!

آری او چنین پنداشت اما گویی پندار سبز چنین می اندیشید که :

 

انسانها دو دسته اند : عده ای سنگ و عده ای سیب اند .

 

آغاز آنها مشترک است ، هر دو هنگام ورود به دریاچه شگفت دنیا

چرخابهای بیشماری را به دور خود می سازند و دیگران را تحت تاثیر

قرار می دهند ، اما پایان آنها حکایتی است بس متفاوت!

 

سنگریزها بناچار پس از مدتی به قعر آب خواهند رسید و

خاموش خواهند شد .

                                                           و اما سیب ها ؟!

آنها هرگز به قعر آب نخواهند رفت و خاموش نخواهند شد . آنها

جاودانه در دریاچه باقی خواهند ماند و در هر تلاطم امواج چرخابی

دیگر خواهند ساخت .

آنها روزی به آسمان بر خواهند گشت و ابرها را خواهند پیمود و

در آخرین نقطه آسمان تا ابد خواهند زیست .

                                                                       «جبران خلیل جبران»

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت   توسط چپ دست | 

وقتی که از نوشتن نوشته هفته قبل می گذره

یا وقتی که از خیر خیلی چیزها که دوست دارم یا ندارم می گذرم

وقتی که نمی تونم یا نمی خوام با کسی بگم که ...

وقتی که انگشت به دهن می شم با این عجایب روزگار

و خیلی "وقتی" های دیگه....

سکوت می کنم

           حالا می شکنم ... ببینم درست می شه!

به یک نقطه خیره شو .....

                            و فکر کن

آخه دنیای به این بزرگی

آدم های به این خوبی !

                    مهربون !

                          دلسوز !

چرا ؟! چرا گاهی باید اینطور برخورد کرد که نخواهی به هیچ کدوم فکر کنی و بعد هم سکوت!

می دونی که :

اگر پررو باشی

اگر پول داشته باشی

اگر پارتی داشته باشی

اون موقع می بینی که سکوتت بی دلیل بوده!

اون موقع می فهمی که سکوتت اشتباه بوده!

اون موقع می شنوی که  حق با تو بوده!

                                                رمز موفقیت با ۳ پ

               /// با خداااااااااااااااااااااااااا تا همیششششششششششششششششه /// 

                                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت   توسط چپ دست |